تبليغاتX
قصۀ پشت پنجره
سرگرمی
 
سلام من بعد از مدتها اومدم

میخوام بپرسم ازتون داستانهای کوتاه دوست دارین از تو مجله ها براتون بذارم

اگه موافقین بگین

 

 

|+| نوشته شده توسط nasim در سه شنبه یازدهم خرداد 1389  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 7 )
 

بعد از مکالمه با سیامک به منظور عید دیدنی و گفتن تبریک سال نو به طبقۀ پایین رفتم و مهشید در را به رویم باز کرد. خیلی سرسنگین با او سلام و احوالپرسی کردم و تبریک گفتم. نیم نگاهی هم به مسعود خان و مصطفی انداختم و سلام و احوالپرسی مختصری هم با آنها کردم.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 6 )
 

رسول جان من سعی خودمو می کنم فقط بدون که به فکرتم

باز شب عید بود و همۀ دل ها بی قرار لحظۀ سال تحویل.اما من هیچ هیجانی برای رسیدن نوروز و حلول سال نو نداشتم. آن همه بی تفاوتی برای خودم هم نا مفهوم بود اما حقیقت این بود که دلم برای خوش بودن و شادی کردن هیچ میل و رغبتی نداشت.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم (5 )
 

با ناراحتی گفتم: " مژگان بدبختی من اینه که می دونم حق با توئه. اما چاره ای ندارم. باید اخلاقش رو تحمل کنم. به خاطر بچه ام باید کوتاه بیام. راه دیگه ای ندارم. "
مژگان گفت: " سپیده این حرفها از تو بعیده. آخه فرشاد تا کِی می خواد با دیوونه بازی کارش رو پیش ببره. اگه جلوی فرشاد کوتاه بیای هیچ معلوم نیست فردا چه بلایی سرت بیاره. "

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در دوشنبه بیست و یکم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 4 )
 

ساعتی گذشت. پرستاری از اتاق بیرون آمد. با نگرانی دنبالش دویدم و گفتم: " خانوم پرستار خواهش می کنم بگید حال مریض من چطوره؟ هنوز به هوش نیومده؟ "
پرستار با بی اعتنایی گفت: " خون زیادی ازش رفته، هنوز به هوش نیومده. اون مرد شوهر توئه؟ "


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در پنجشنبه هفدهم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 3 )
 

فرشاد از شنیدن اسم حکیمی دیوانه شد و با عصبانیت فریاد زد: " صحیح! پس تو بازم با اون پسره حرف می زدی. ها؟ "
انتظار حکیمی داشت طولانی می شد و من خیلی بابت این قضیه شرمنده بودم. از طرفی فرشاد بدجوری پیله کرده بود و دست بردار نبود.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در چهارشنبه شانزدهم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 2 )
 

خیلی مونده

 

ماه بهمن به نیمه رسیده بود. یک روز حکیمی به سراغم آمد و گفت که پدرش کار جدیدی را برایم فرستاده است.
سفارش را از حکیمی تحویل گرفتم و چند برگه را از لای کار بیرون کشیدم و با همان یک نگاه متوجه شدم باید جملات یک نویسندۀ تازه کار را ویراستاری کنم.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در دوشنبه چهاردهم دی 1388  |
 همراز عشق فصل پنجم ( 1 )
 

حدود یک هفته به باز شدن مجدد دانشگاه و شروع ترم زمستانی باقی مانده بود و در طول همان یک هفته شور و شوق من برای حضور دوباره در دانشگاه و ادامۀ تحصیل به طور محسوسی در رفتارم مشهود بود.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در یکشنبه سیزدهم دی 1388  |
 همراز عشق فصل چهارم ( 17 )
 

بابا رسول جان ایراد از ویندوز منه کد نمی ده پی ام بذارم

 

به هر حال به استقبال همکلاسی هایم رفتم و پس از حدود پنج ماه دوری دیدارها تازه شد. هر کدام از همکلاسی هایم برای بچه ام هدیه ای آورده بودند و پسر کوچولوی مرا یکی یکی بغل می کردند.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در جمعه یازدهم دی 1388  |
 همراز عشق فصل چهارم ( 16 )
 

در همان لحظه فرشاد با یک بغل پاکت میوه و کمپوت و تنقلات وارد اتاق شد و در کنارم نشست. بی تاب بودم. زود پرسیدم: " فرشاد موفق شدی دکترم رو ببینی؟ "
گفت: " آره دیدمش. ازش پرسیدم کی می تونی مرخص شی، گفت فردا. "

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط nasim در دوشنبه هفتم دی 1388  |
 
 
بالا